نفس بريده
آنان که می اندیشند بناچار لب به سخن می بندند .... ماهی لب بسته را اندیشه قلاب نیست
دانی که چرا چوب شود قسمت آتش ؟ بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است. دانی که چرا آب فرات هست گل آلود ؟ شرمندگی اش از لب عطشان حسین است . دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش ؟ چون که خدا هم عزا دار حسین است . چیست فرق بین آدمی با جانور؟ تا که نازد بخود از آن بشر . آدمی را گر نبود این اختیار بود بیش از جانور غرق نیاز هست این نیروی ممتاز بشر عقل دور اندیش و آینده نگر در شگفتم من چرا این برتری ؟ گشته بر او مایه وحشی گری در طبیعت بیگمان هر جانور هست در هنگام سیری بیخطر من نمیدانم ، نمیدانم چرا نوع بشر؟ وقت سیری میشود خون خوار تر در میان جنگل دور و دراز هیچ حیوانی دیده ای هم جنس باز ؟ هیچ شیری دیده ای در بیشه زار جمع شیران را کشد بالای دار ؟ هیچ گرگی بوده از بهر مقام گرگ ها را کرده باشد قتل عام ؟ هیچ ماری دیده ای با زهر خود کشته ها بر پا کند در شهر خود ؟ هیچ حیوانی ساخته یک بمب اتم تاکه هستی را کند از صحنه گم ؟ دیده ای هرگز الاغی باربر مین گذارد زیر پای همتایش چو خر ؟ هیچ اسبی دیده ای غیبت کند ؟ یا به اسب دیگری تهمت زند ؟ هیچ خرسی آتش افروزی کند ؟ یا گرازی خانمان سوزی کند ؟ هیچ گاوی دیده ای از اعتیاد داده ، گاو و گواداری را به باد ؟ پس چرا انسان با عقل و خرد آبروی دام و دد را میبرد ؟ پس بود دیوانه بی آزار تر زانکه محروم است از عقل بشر مولوی ، استاد حکمت در جهان کرده بس این نکته را شیرین بیان : ( آزمودم عقل دور اندیش را بعد از آن دیوانه سازد خویش را ) زین سبب آنکس که مینوشد شراب تا شود لایعقل و مست و خراب چون شود از عقل و حیرت بی خبر بس شرف دارد به عاقلی بس حیله گر حیف روزهائی که بی تو بسر شد حیف شبهائی که بی من سحر شد تو بی من تنها ، من از تو تنها تر حیف عمری که تنها هدر شد من سردم تو سردی دل نیمه جونه میسوزه میسازه دربو داغونه میلرزه حتی با چیک چیک اشکام مثل گنجشکی که زیر بارون لبهامون لبخند عشق و کم داره دلگیرن روزامون لحظه غم داره دستاتو دستم کن خیلی محتاجم پائیزم میریزم رو به تاراجم من ابرم تئ بارون این قصه خیسه خورشید و برگردون اینجا ابلیسه اعجاز بارون و باور کن وقتی می خواد این احساس و از نو بنویسه من ابرم تو بارون این لحظه نابِ این لحظه مخصوص ماه و مهتابِ بیدارم یا اینکه میبینم خوابِ کی نیلوفر سهم قلب مردابِ اینجا قلب آدمها بی فانوسِ رویاشون رویا نیست عین کابوسِ اینجا چشمامون تو گریه میپرسه من با جائی میخوام با تو قد یک بوسه ما دستامون با هم دنیا میسازه بی سقف و بی دیوارو بی دروازه تا با هم هستیم و با هم میمیریم بپر با من ، که وقت پروازِ خدایا! و هر که را عاشق باشم ، شهیدش خواهم کرد و خون بهای شهادتش را خواهم پرداخت. وقتی حکم ، حکم دل باشه اگه همه زندگیتو ببازی بازم دلت نمی سوزه وقتی حکم دل باشه ، اگه همه آس های دنیا هم بیان ، پیش یه خال کوچیکش هیچ به حساب میان ولی امان از وقتی که حکمت خشت باشه ، اونوقته که دیگه خاک ... گر گزندت رسد ، تحمل کن که به عفو ، ز گناه پاک شوی ای برادر چو خاک خواهی شو خاک شو پیش از این که خاک شوی پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا اگر روزی زعرش خود به زیرآیی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی ؟ خداوندا اگر در روز گرما هرم تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسهء مسی وقیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین را تو بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن ، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا ... دکترعلی شریعتی آنان كه گذشته را به ياد نمي آوردند ، محكوم به تكرارند . به حمدلله و به حول و قوه الهي ساعاتي قبل از ظهر ديروز 5شنبه دهمين روز از تابستان 89 سينا فرنوس رئيس فضاي سبز شهرداري منطقه يك تهران توسط شخص قائم مقام منطقه كه از نوشتن نام نحصش كراهت دارم به دليل بي عرضه گي و عدم كفايت بركنار گرديد تا فردي با كفايت و كار بلد و استاد در امر جمع آوري پول براي ساحت نجس آقايان منصوب گردد . سينا فرنوس كه در سال 1385 به عنوان رئيس فضاي سبز منطقه 1 منصوب شد را خيلي ها ميشناسند . شايد آنها كه از قديم نوشته هاي اين وب را دنبال ميكنند مطالب حرف استاد و تفاسير ماه رمضان را به ياد داشته باشند ، اين مطالب و دستنوشته ها كماكان در آرشيو با عنوان حرف استاد قابل استفاده است به قلم اين بزرگوار نگاشته شده است . شايد اگر كسي به اندازه من به او نزديك نبود باور نميكرد كه اين مرد با 15 سال سابقه فعاليت و مديريت در رده هاي مختلف شهرداري هنوز در منزل پدر زن خود مشغول زندگي است . و توان مالي تهيه منزلي مناسب جهت خود و خانواده خود را ندارد . شايد راضي نباشه من اينجا بنويسم . اما ديشب كه باهاش حرف ميزدم فرياد ميزدم سرش كه به خدا تو هيچي كار بلد نيستي . اگه بلد بودي كه در عرض 2 سال 35 تا پارك تو شمرون درست نميكردي اگه كار بلد بودي و عرضه داشتي كه تو اين 2 سال گذشته شبكه آبرساني شرق تا غرب منطقه رو احيا و بازسازي و راه اندازي نميكردي اگه كار بلد بودي حاشيه فضاي سبز بزرگراه بابايي رو در عرض 13 روز تكميل نميكردي و به بهره برداري نميرسوندي به خدا من اگه جاي كتان باف بودم اعدامت ميكردم تو اصلا بلد نيستي پول پيدا كني . همه بهت ميخندن كه آخه تو بايد واسه عوض كردن ماشين مدل پايين خودت 2 مليون پول يه جا نداشته باشي ؟ نميدونم آخه اينا برا چي تو رو گذاشتن رئيس فضاي سبز و دبير كميسيون باغات شمرون ؟ تو كه حتي بلد نيستي هزار تومن پول از پشت اون ميز واسه خودت و آقايون رئيسات پيدا كني . من به جاي كتان باف بودم آتيشت ميزدم . سينا جان پدر عزيزم تو اصلا عرضه نداري منم قبول دارم كه راست ميگن . . . و منم فرزند خلف تو .......... ياعلي مهدي ....................... به نقل از دارالمجانین ما نمی گوئیم که شیوه حکومت دموکراسی صد در صد بی عیب ونقص است ولی در مقایسه با سایر حکومت ها که در فواصل زمانی مختلف ارزیابی شده از مزیت های بهتری برخوردار میباشد w.churchill ساعتها را بگذارید تا بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست عاقبت عشق کلاغ و مترسک : نابودی مزرعه است این جمعه نیا امیرشان می آید آن جمعه نیا وزیرشان می آید یک عده حساب میکنند آقا جان از آمدنت چه گیرشان می آید با شکستنت ؛ شکستم عاشقم من ؛ عاشق خسته پای تو موندم و ساختم دل به هیچ کسی نبستم نه بعشقت ؛ نه بعشقم قسم دروغ نخوردم بازی برده رو باختم به تو باختم و نباختم وقت گریه هات دلم رو به شبها شعله کشوندم خیلی سخته دل بریدن خیلی ساده دل شکستن سخته عاشقونه موندن دل بهیچ کسی نبستن چه عذابیه که امروز تورو دارم و ندارم موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم !!!!!!!!!! ماندم که خار از پا کشم محمل ز چشمم دور شد یه لحظه غافل گشتم و صد سال راهم دور شد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو خود گفتی هرکه عاشق من باشد,عاشقش خواهم شد
خدایا!
من عاشق توام! ![]()
![]()
![]()
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

پریشانم خدایا کفر نمی گویم
تو میدانی که میدانم
كه انسان بودن و ماندن
چه دشوار است
چه زجري مي كشد آن كس
كه انسان است و از احساس سرشار است ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


